رادیکال آزاد

رادیکال آزاد

ختم کلام فلسفه بافی مکن حکیم!
اهلی نکرده منطق اهل زمانه ام

وحشی ترم از آنکه گذارد به اسم نظم
عقل معاش زیر بغل هندوانه ام

منت خدای را که تهیدست نیستم
دست پُریست مانده ز غم زیر چانه ام...

عکس: رادیکال آزاد اتم اکسیژن

  • ۰
  • ۰

ؤال امتحان ترم اول جامعه‌شناسی دوازدهم:

شما برای اینکه در گشودن مرزهای دانش علمی به روی جهانیان مشارکت داشته باشیم چه پیشنهاداتی دارید؟

  • علیرضا کتانی
  • ۰
  • ۰

وقتی به پست هایی که تا الان در این وبلاگ نوشته‌ام نگاه می کنم به دو نوع پست با دو شیوه نگارش متفاوت می بینم:


۱—پست های به زبان گفتاری

۲—پست های به زبان نوشتاری


  • علیرضا کتانی
  • ۰
  • ۰

معلم جغرافی

—دماغش شکسته امروز نمیاد!😂😂😂

معلم جغرافی ما آدم جالبی نیست. از اولین جلسه ای که کلاس ما اومد (دو سال قبل) با من رابطه خوبی نداشته و منم واقعاً ازش خوشم نمیاد. نمیدونم چرا ولی تک‌تک حرکاتش برای من یجورایی حال به هم زن بود و تابحال هم خیلی تفاوتی نکرده.

  • علیرضا کتانی
  • ۰
  • ۰

هیجده سال گذشت. نمی‌دونم چرا ولی برخلاف چیزی که معمولاً می‌گن ردشدن این هیجده سال اصلاً برای من شبیه یک چشم به هم زدن نبود. فکر می‌کنم تو این هیجده سال اندازه چند برابر سن خودم پیر شدم و صادقانه بگم اگه قرار باشه بقیه‌اش هم اینطوری بگذره فکر نکنم خیلی دَووم بیارم.

  • علیرضا کتانی
  • ۰
  • ۰

برای این وبلاگ


از آخرین مطلبی که تو این وبلاگ نوشتم حدود دو ماه می‌گذره. دو ماه ننوشتن برای هر وبلاگی معنی جز مرگ نداره. دو ماهی که توش اتفاقات زیادی برام افتاده٬ اما هیچکدوم بهانه‌ای برای ننوشتن نیستن.

شاید از اولش هم می‌دونستم من آدم مناسبی برای وبلاگ نوشتن نیستم. من تقریباً هیچوقت نمی‌تونم یه کار جدی رو به طور مستمر و دائمی بدون اینکه زور بالای سرم باشه انجام بدم. باید اعتراف کنم من یه آدم بی‌نظم از زیر کار دررو اَم؛ اما این وبلاگو با امید و اشتیاق زیادی ساختم. بعد از این به خودم و خواننده های احتمالی این وبلاگ تعهّد می‌دم هر ماه حداقل یکی دو تا پست تو این وبلاگ گذاشته بشه.

خوشحال میشم دنبالم کنید.

  • علیرضا کتانی
  • ۰
  • ۰

دخترک

وقت ناهار بود. خسته و کوفته از بیرون برگشتم و رفتم اتاق تا لباس هایم را عوض کنم٬ طرف بالکن رفتم تا شاید یک نسیم خنک بتواند خستگی امروز را از تنم بیرون بکشد. تنها چیزی که فکر نمی‌کردم این وقت روز ببینم همین بود٬ هر دو مردمک چشم هایم همانجا خشک شدند:
دخترک روی پشت بام بود٬ با موهای بلند طلایی رنگ٬ بالا و پایین می‌پرید٬ نمی‌دانم چرا... شاید می‌خواست خودش را به دیگران نشان بدهد٬ هی بالا و پایین می‌پرید و موهای طلایی رنگش را در هوا می رقصاند٬ شاید فقط می‌خواست من او را ببینم٬ نمی‌دانم چند نفر او را می‌دیدند٬ پشتش به طرف من بود٬ من که صورتش را نمی‌دیدم٬ خواستم خودم را حرکت بدهم٬ نتوانستم اینکار را بکنم٬ قفل شده بودم٬ چشمانم به موهایش گره خورده بودند٬ طلایی نبود٬ چیزی فراتر از این حرف ها٬ زرد بود٬ نه آنچنان تصنعی که شبیه رنگ ساختمانی باشد و نه آنچنان طبیعی که شبیه رنگ مو باشد٬ اولین بار است چنین چیزی می‌بینم٬ نمی‌دانم آیا فقط در آفتاب اینگونه می‌درخشند یا همیشه همینطورند؟، دوست دارم از تک‌تک تارموهایش فرشی ببافند و تا آخر عمر آنرا تماشا کنم...

دخترک رفته٬ آفتاب هم رفته٬ چشمان من هنوز به پشت بام خانه دخترک نگاه می‌کنند٬ این دیگر چه بود؟ خدا بخیر بگذراند...

  • علیرضا کتانی
  • ۱
  • ۰

تغییر


دیگر قابل تحمل نبود.

امسال یازدهم ریاضی را تمام کردم و اگر یک سال دیگر در ریاضی فیزیک می ماندم حقیقتاً نمی‌دانم چطور باید تحملش می‌کردم؛ روزگار عجیبی بود که با پرکردن مغزهایمان با آت و آشغال هایی که به درد پرکردن چاه فاضلاب هم نمی‌خوردند گذشت.

واقعاً دیگر قابل تحمل نبود. از همان حدود سال هشتم بود که کم‌کم نشستن در کلاس های ریاضی و علوم مرا اذیت می‌کرد. همان زمان ها بود که حضور در کلاس های ادبیات معلمی مثل آقای شمس مرا به کتاب خواندن و نوشتن جذب کرد و بعد از مدتی آرام آرام فهمیدم من برای محاسبه «مشتق تابع (Y=2cos²(π/6—π/4 هنگامی که X=π/6 باشد.» آفریده نشدم. دیگر معلم های احمق و کلاس های رقت‌بار ریاضی و علوم واقعاً برایم دیوانه کننده بودند.

  • علیرضا کتانی